تبليغاتX
*چشمه ایی در بهشت*

وقتي حسابي ناراحتي و دلت شكسته از اين دنيا، يه تيكه كاغذ پيدا ميكني و يه مداد؛ هرچي فكر ميكني چي بنويسي كه سبك بشي هيچي به ذهنت نمياد. تنها به كشيدن چند خط درهم برهم قناعت ميكني!

وقتي حسابي تنهايي و درددلت زياده و دلت ميخواد با يكي صحبت كني؛ تماس ميگيري با يه دوست يه رفيق يه همراه كه هميشه گوش شنواش بودي؛ اونقدر درگيره كاره و سرش شلوغه كه فقط به گفتن ببخشيد الان كار دارم شب باهات تماس ميگيرم!! تماس طولاني و درددل تو به يه پيام كوتاه از دوستت خلاصه ميشه!!

دو روز بعد كه ديگه حال و هواي تنهايي و ... از سرت رفته دوستت تماس ميگيره و ميگه: راستي اون روز با من كاري داشتي؟!!

نميگويم خدايا مگه چه گناهي به درگاهت كرده بودم كه مرا اينگونه از زندگي وا ميداري چون به گناهان بزرگ خود واقفم ولي همون لحظه كه اين جمله توي ذهنم مياد ميگم مگه نه ميگن خدا خيلي مهربونه؟؟



سپاس تو را كه به هر انساني
سپري از تنهايي بخشيده‌اي
تا هرگز فراموشت نكند
حقيقت تنهايي تويي و فقط نام تو اين تنهايي را راهنماست
...
آري وقتي اين تنهايي در تو و از توست
مي‌توانم
گناهم را
به دست بخشودگي تو بسپارم 

  لئونارد كوهن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط طاهره خانم  | 

چقدر حوصله‌ام سر رفته... خوب شد شناختمش ديگه خودم رو براشون نميكُشم... ميرم دم خونه‌شون ميگم داماد شما اين ديش مارو شكونده؟ مگه پول از سر راه آوردم شما راحت بياي خشششش فكر كنم خيلي اعتمادبه نفسم رو از دست دادم اگه ديگه زنگ زدم خونه‌شون احوالشون رو بپرسم... نميدونم كولر نصب كنيم يا نه اگه كرايه خونه رو زياد اضافه نكنه امسالم ميمونيم كاش ميگفتن كي خونه‌مون رو تحويل ميدن... اين عبدالرضا هم نرفت دادگاه براي چك ببينيم چي شد آخرش... اه خيلي كم تحرك شدم نميدونم خودم رو مشغول چي كنم... اگه فروغ بره شيراز واسه زندگي من ديگه كلاً تنها ميشم اون موقع ديگه غير خدا هيچ دوست و همصحبت و گوش شنوايي ندارم... اين راديو هم كه بجاي اينكه آهنگ آروم بگذاره من خوابم ببره آهنگاهي تند ميگذاره آخه ساعت 2 شب يه آهنگ آروم بگذاره ديگه......

 

زياد زحمت فكر كردن به خودتون نديم سر در بيارين چي شد و چي گفتم اينا افكار پريشان نيمه شبم بود كه توي نوار مغزيم نشون داده شد!!

پ.ن:

بعد از سوخته شدن لامپ‌هاي خانه 15000 تومن و لگدمال شدن ديش LMB و مابقي به پاي همسايه گرامي 40000 تومن و گير كردن دست بنده لاي در حموم 4000 تومن و شكسته شدن پاي بنده زير چرخ ماشين 56000 تومن و تصادف شوهر و خسارت خوردن به ماشين خدا تومن در طي دو هفته حالا:

لاك ميزنم ميگن باز لاك زدي دستت لاي در گير كنه؛ آرايش ميكنم ميگن خوشگل خودت نكن چشت مي‌كنن؛ ميخوام بخندم ميگه نخند تا فكر نكنن خيلي راحتي و بي‌درد دوباره چشت كنن!!

اي خــدا مــن چـقـدر بـدبـخـتــم.. (صدها اموشن گريه ناراحت بدبخت درب و داغون)

رضا كچل شد و برگشت

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط طاهره خانم  | 

هيچ وقت تا به اين اندازه احساس درماندگي نكرده بودم!!

روز چهارشنبه نهار خونه مامانم بودم درب پاركينگشون دم دقيقه بسته ميشد شوهرم بيچاره دوبار از ماشين پياده شد و در رو باز كرد دلم براش سوخت رفتم و در حياط رو گرفتم تا ماشين بياره داخل اما يه لحظه پشت پام درد عجيبي گرفت پام زير چرخ ماشين شوهر گير كرده بود خواستم بكشمش بيرون نشد گير كرده بود تا عبدالرضا دنده عقب گرفت و رفت عقب فكر كنم مردم و زنده شدم پهن زمين شدم، راهي بيمارستان شديم دكترا گفتن نشكسته ولي تاندونش كش اومده بايد بري متخصص شايد مجبور به گچ گرفتن بشي. رفتيم خونه عصر رفتيم تمام شهر رو گشتيم ولي يه مطب باز نبود كه پام رو نشون بديم پنجشنبه هم فقط دكتر ... باز بود لپ تاب جلوش و داشت چت ميكرد خلاصه پاي من تا زانو گچ گرفتن...

فكر ميكردم ميتونم راحت راه برم مگه گچ گرفتن چيه لي لي ميكنم ولي وقتي رسيديم خونه و ميخواستم سه طبقه بيام بالا فهميدم خيلي يه دنده هستم و لجباز من نميتونم از پله‌ها برم بالا.. بالا رفتن رو شوهرم زحمتش كشيد ولي امروز فهميدم من هيچ كاري نميتونم بكنم همه‌اش بايد بلندم كنن و بشوننم. از صبح كارم شده گريه زاري خيلي بده آدم هيچ كاري نتونه بكنه.

برام عصا گرفتن يه كلاس آموزشي عصا زندن هم گذاشتن ولي بلد نيستم هي عصا از زير دستم در ميره.

اگه بميرم ديگه اجازه نميدم پام رو گچ بگيرن...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط طاهره خانم  |